X
تبلیغات
نماشا
رایتل

عاشقونه هاى آزاده و على

حرفای دل آقایی:

امروز بزرگترین روز زندگی منه........
عصر 5 اردیبهشت سال 1380 اتفاقی در زندگی من افتاد که کل آیندمو دگرگون کرد .
تو این روز عشق واسه من معنا پیدا کرد و شاید بهتر باشه بگم که زندگی واسه من معنا پیدا کرد
خیلی ساده میتونم بگم که امروز عاشق شدم..........
این یک سال از عشقم براتون خیلی گفتم ولی هر وقت میشینمو  فکر میکنم میبینم که در حقیقت از عشقم هیچیو نگفتم...

تو این 5سال زندگی با تمام بدیاش واسه من به قشنگترین صورت گذشت روز به روز عاشقتر شدمو شدم و بیشتر بهش افتخار میکردم
بعضی وقتا به به خودم میگفتم آخه یه آدم چقدر ظرفیته عشقی داره؟
ولی هر دفعه یه چیزی از درونم بهم میگفت که عشقی که تو براش داری میری جلو لیاقتش خیلی بالاتره این حرفاست تا آخر عمرت باید روز به روز عاشقتر بشی تا شاید روز آخر زندگیت یکم لایق عشقش شده باشی.


آره آزاده من خیلی بالاتر این چیزاست.........
آزاده خودم عزیزدلم عمر من جون من نفس من چی بگم هر چی بگم بازم نتونستم حسمو منتقل کنم آخه عشق من تو این کلمه هاجا نمیگیره   ..آزی گلم روز تولد عشقمون، مبارکت باشه.

 منو ببخش اگه برات خیلی کمم ولی خدا خودش میدونه که هر لحظه دارم سعی میکنم له لایق عشقت بشم..........

بزارین یه جریانیو براتون تعریف کنم جریانی که خیلی رو من اثر گذشت و خیلی چیزارو بهم یاد داد.
یه روز یکی از دوستای قدیمیمو دیدم یه آدمی بود که هیچوقت خنده از رو لباش نمیافتاد ولی اون روز خیلی تو خودش بودو ناراحت بود ازش پرسیدم چرا اینجوری شدی تو؟ بهم جواب داد گفت که پدربزرگم دیروز مرد.
منم تو دل خودم گفتم خوب دیگه سنش زیاد بوده عمرشو کرده بوده دیگه انقدر ناراحتی نداره که
خلاصه این جریان گذشتو من 1 هفته بدش باز دوباره این دوستمو دیدم .
دیدم این دفعه خیلی پکرتر شده خیلی تو خودشه اصلا بغز گلوشو گرفته.

 خیلی ناراحت شدم رفتم پیشش گفتم بابا چته چرا انقدر باز تو همی؟ بهم گفت آخه مادر بزرگمم دیروز مرد!!!!!!!!!! گفتم چرا مگه بیماری خاصی داشت گفتش نه سالم بود ولی عاشق بود.......

آزاده گل خودم ماه من فرشته من عشق من وجود علی همه لحظاته خوشی من روزه عشقمون مبارک
باهم جشن 100 سالگیشو بگیریم


منو عشقم همیشه سالهای قبل این روزو کنار هم جشن میگرفتیم ولی امسال قسمت نبود پیش هم باشیم تصمیم گرفتیم با دوستای گلمون این روزمونو تقسیم کنیم و با شماها جشن بگیریم.... مرسی که تو جشن عشقمون میاین...


حرفای دل خانمی:

قشنگترین دلیل بودنم...
مردی که 5 سال پیش دلم رو برد و همه قشنگیهای زندگی رو تو یه نگاهش برام رقم زد
مردی که اومد به دنیایی که قبل از اون با هیچ کدوم از  واژه هایه عشق و زندگی و خوشبختی آشنا نبود.....
اما اون انقدر سخاوتمند بود که همشو بدون هیچ دریغی به آزی هدیه داد...
و از اون روز به بعد اونو با دنیایی آشنا کرد که آزی حتی از تصورشم عاجز بود.
دنیایی که فقط عشق و عشق و عشق..........
آزی دیگه معنایه حمایت یه عاشق رو میفهمید....لبخندهای اون مرد اونو به اوج میبرد هیچوقت به قدر لحظه ایی که دستشو داشت احساس غرور نکرده بود......
اگه عشقش حتی یه کوچولو دلش میگرفت هیچ شکنجه ایی از اون بالاتر براش نبود...
اون مرد تو زندگی آزی هیچی رو کم نزاشت...همیشه بدترین سختیهارو حس کرد بدترین دردهارو داشت واسه اینکه یه لحظه لبخند از اون لبای آزیش محو نشه دم نمیزد....
از اون روز به بعد وقتی تپش های قلبم رو حس میکردم به خودم میبالیدم چون این تپش ها مال قلبی بود که معنای مقدس عشق پاک رو میدونست وقداست عشقش فقط  مال یه نفر هست و اون  مرد زندگیش تموم جون و نفسش علی خودشه.........

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت                من همه محو تماشای نگاهت

 

 

نوشته شده در 5 اردیبهشت 1385ساعت 09:11 ق.ظ توسط علی و آزاده نظرات (85)


Design By : Pichak